تبليغاتX
به کجا می کشی ام خوب من؟

 از تو که حرف می زنم

همه ی فعل هایم ماضی اند،
ماضی بعید...ماضی خیلی خیلی بعید
کمی نزدیک تر بنشین

دلم برای یک حال ساده تنگ شده است!

+ نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 22:45 توسط ساده |

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال اب روشن که به تشنگان نمایی

تو جفای خود بکردی و نه من توانم

که جفا کنم و لیکن نه تو لایق جفایی

+ نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 23:44 توسط ساده |

مدتیست این ترانه تنها مونسم گشته است

این ترانه، ترانه خداحافظیست...

دیگر اینجا نخواهم نوشت....

 

 

گلنار گلنار کجایی که از غمت ناله می کند عاشق وفادار
گلنار گلنار کجایی که بی تو شد دل اسیر غم دیده ام گهربار

گلنار گلنار دمی اولین شب آشنایی و عشق ما بیاد آر
گلنار گلنار در آن شب تو بودی و عیش و عشرت و آرزوی بسیار

چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر، فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار

بود مرا در دل شب تار آرزوی دیدار
تا به کی پریشان تا به کی گرفتار
یا مده مرا وعده ی وفا راز خود نگه دار
یا بروی من خنده ها بزن قلب من بدست آر

چه دیدی از من، حبیبم گلنار
که دادی آخر، فریبم گلنار
نیابی ای کاش نصیب از گردون
که شد ناکامی نصیبم گلنار

******

لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را مشکن گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق ز کجا دانی
چه کشد هرشب دل من گلنار

لب خود بگشا لب خود بگشا به سخن گلنار
دل زارم را مشکن گلنار
نشدی عاشق نشدی عاشق ز کجا دانی
چه کشد هرشب دل من گلنار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت 2:33 توسط ساده |

اگر ذهنم درست یاری کند ققنوس بود که در اتش سوخت تا ققنوس دیگری زاده شود....

 

از امروز تا تمامی روزهایی که گردش زمین و خورشید خواهند ساخت نویسنده این وبلاگ میمیرد تا صاحب این وبلاگ جانی دوباره بگیرد، لبخند دوباره میهمان لبهایش شود و چشمهایش تنها با برق نگاهش شناخته شود. برای نویسنده که مسافر خاطره ها شدو بر رویش گرد مرگ پاشیده شد و برای صاحب وبلاگ که به جمع زنده ها برگشت بسیار دعا کنید.

 

هرچه باقیست، بقای تو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 18:48 توسط ساده |

در پس پرده پلکهایم که پنهان می شوم،
اول ستاره ای از آنسوی سیاهی سبز می شود،
بعد دست ترانه ای آستین سکوتم را می کشد،
بعد نامی برایش انتخاب می کنم و بعد،
رگبار بی امان... خاتون!
دلم می خواست شاعر ِ دیگری بودم!
نه شبیه شاملو ( که شهامت تکلم ترانه را به من آموخت!)
نه همصورت سهراب (که پرش به پر پرسشی نمی گرفت!)
و نه حتا، همچشم فانوس ِ همیشه فکرهایم : فروغ فرخزاد!
دلم می خواست شاعر دیگری باشم!
می خواستم زندگی را زلال بنویسم!
می خواستم شعری شبیه آوازِ کارگران ساختمان بنویسم!
شعری شبیه چشمهای بی قرار آهو،
در تنگنای گریز و گلوله...
می خواستم جور ِ دیگری برایت بنویسم!
می خواستم طوری بنویسم که برگردی!
باید قانون قدیمی قلبها را نادیده گرفت!
باید دهان هر کسی را که گفت: « دوری و دوستی» گِل گرفت!
باید به کودکان دبستان ستاره گفت:
جواب یک و یک همیشه دو نمی شود!

آه! معنای یکی شدن
نیمه سفر کرده!
آخر چرا پیدایم نمی کنی؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 10 تیر1390ساعت 0:32 توسط ساده |

دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید!

من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من

و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،

ساعت به چه کار ِ من می آید؟

می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!

مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،

که پیش از پریروز شدن ِ امروز

می پژمرد!

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!

حالا می روم که بخوابم!

خدا را چه دیده ای!

شاید فردا

به هیئت پیرمردی برخواستم!

تو هم از فردا،

دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!

دلواپس نباش!

آشنایی نخواهم داد!

قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،

که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،

مرا نشناسی!

شب بخیر 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 14:19 توسط ساده |

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...

گرما زده می شوم ، تو را کم دارم

سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

چه مصیبتی می شود وزش باد

دلم برای موهایت هم تنگ شده...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 تیر1390ساعت 15:14 توسط ساده |

ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگی ات مرا
از هرچه هست غیر تو بیزار کرده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 13:22 توسط ساده |

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 3 تیر1390ساعت 0:33 توسط ساده |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 22:49 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 22:31 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت 12:41 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد1390ساعت 0:23 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 14:37 توسط ساده |

ای ماه ... در این شبهای بی قراری

از کنار پنجره خانه ام دور شو

گر ... گریز را گزیدم

در طول سفر

از آسمان مسیر من دور شو

هزار کابوس دشنه به دست را پذیرایم

ولی رویای روی ترا هرگز

روی تو ...ای ماه آینه وش

روی تو

روی او !

که می خواهم یادش را

دانه دانه ...

در دهان گنجشک های گرسنه بریزم !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 13 خرداد1390ساعت 2:10 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 1:8 توسط ساده |

بیش از این چگونه فریاد کنم نبودنت را؟؟؟؟؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 1:0 توسط ساده |

این دو حکایت رو از وبلاگhttp://www.vakhsh.blogfa.com/ برداشتم:

 

روزهای دوشنبه اسرارالتوحید می خوانیم و کیف می کینم.  امروز رسیده بودیم به این حکایت که شیخ در نشابور مجلس می گفت در ین میان ناگاه نعره مستان و های و هوی ایشان برآمد که شبانه به کار باطل مشغول بودند و بامداد شراب خورده بودند.  صوفیان و مریدان شیخ برآشفتند و فریاد برآوردند که : برویم و سرای بر سر ایشان فرو کوبیم . شیخ در میان سخن بود  گفت: " سبحان الله   ایشان را باطل ایشان چنان مشغول کرده است که از حق شماشان یاد نمی آید  شما حقی بدین روشنی می بینید و چنان مشغولتان نمی کند که از آن باطلتان یاد نیاید؟" فریاد خلق برآمد و بسیار بگریستند و بترک آن معروف گفتند.

 

حکایتی دیگر :

روزی شیخ بوسعید در نشابور باجمع یاران به جایی می رفت. به در کلیسایی رسیدند اتفاق را روز یکشنبه بود و ترسایان در کلیسا جمع بودند خبر به شیخ آوردند که ترسایان می خواهند ترا ببینند شیخ پای بگردانید و به درون کلیسا رفت. ترسایان فراوان شیخ را خدمت کردند و بسیار بگریستند و تضرع کردند و حالتها پیش آمد. مقریان همراه شیخ قرآن خواندند و آن جماعت ترسایان نعره ها زدند و زاری کردند و همه جمع را حالتها پدید آمد. چون به جای آمدند شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی از مریدان گفت :"اگر شیخ اشارت می کرد همه زنارها باز می کردند [ و مسلمان می شدند] " : شیخ گفت: "ماشان ورنبسته بودیم تابازگشاییم".[ ما زنار آنها را نبسته بودیم تا ما بازکنیم]

+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 0:51 توسط ساده |

باز همان حکایت همیشگی

               تانگاه می کنی

وقت رفتن است

                       بازهمان حکایت همیشگی

پیش ازآنکه باخبرشوی

            لحظه عزیمت توناگزیرمی شود

ای......

           ای دریغ وحسرت همیشگی!

                                   ناگهان چقدرزوددیرمیشود.....

 

+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 0:44 توسط ساده |

ترک عشق کنیم بهتر از آن است

که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم

یادهای بی صدایی که

صدا را در ذهن فرسوده ی خویش

و نه در روح

به آن می افزاییم

تا ریاکارانه باور کنیم

که هنوز فریادهای دوست داشتن را می شنویم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 6 خرداد1390ساعت 0:39 توسط ساده |

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

به همه ی زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم ...

گرما زده می شوم ، تو را کم دارم

سرما میخورم ، تو در خونم پایین آمدی ...

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

چه مصیبتی می شود وزش باد

دلم برای موهایت هم تنگ شده...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 15:58 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 23:49 توسط ساده |

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند...

 ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...

 مي تواند تنها يك همسر داشته باشد

 و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ....

براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است

 و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ...

 در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

 او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

 او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني....

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ....

 او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ....

 او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

 چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند،

 در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن

و درد های منقطع قلب مرد؛سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است...

+ نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 21:54 توسط ساده |

همه دنیا دیوار بود

دیوارهای سنگی

دیوارهای بلند دلتنگی

و ترا دیدم

و هزار پنجره به روی من گشوده شد

هر پنجره هزار فصل بود

که مرا با آنسوی دیوار آشتی می داد

هر پنجره هزار خاطره بود

که مرا با خودم آشتی می داد

تو رفتی ...

و تمام دنیا دوباره دیوار شد

این بار خسته و دلشکسته

نشسته در این سوی دیوار

ولی با بغض هزار خاطره

از آن سوی دیوار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 21:48 توسط ساده |

امروز کسی نوشت:

"برای کشتن پروانه

آن را له نکن!

بالهایش را بچین...

خاطرات پرواز او را خواهد کشت!!!!!"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1390ساعت 15:21 توسط ساده |

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 14:18 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 14:17 توسط ساده |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 21:52 توسط ساده |

اگر دو باره به دنیا بیایم

بی تردید باز ترا انتخاب خواهم کرد

باز شیدایی خواهم کرد

باز عالمی را از یاد خواهم برد

و فقط ترا سینه خواهم زد

اگر بار دیگر به دنیا بیایم

فقط ترا دیوانه خواهم شد

عشق دیگر ... یار دیگر ... فرصت دیگر

نه .. ..

من دوباره در چرخش طرز نگاه تو خواهم مرد

و تشنه لب هزار دریا را بی اعتنا

در انتظار زلالی نگاهت پس خواهم زد

اگر دوباره به دنیا بیایم

هر صبح گله آهوان چشمانم را

در دشت بی کران نگاهت

آسوده رها خواهم کرد

ای شکوه گندمزاران

ای تمام زیبایی مزارع گلهای آفتابگردان

اگر بار دیگر به دنیا بیایم

باز هم در اولین نگاه گیج و مبهوت

آن وقار و جمال بی مثال خواهم شد

دوباره کیش و مات تو خواهم شد

بی پشیمانی . .  همانی که بودم خواهم ماند

اگر بار دیگر به دنیا بیایم

باز شاعر تو خواهم شد

فقط شاعر تو گل آفتابگردان 

وقتی دوست داشتن تو سرنوشت من است

وقتی راه دوم من فقط تویی

عشق من ...

هزار بار زندگی کردن هم برای من کم است !!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 16:24 توسط ساده |

تو و من

تو لبریز از عشق من

من لبریز از نیاز دوست داشتن تو

تو اشباع شده از این همه سخاوت عاشقانه من

من تشنه شنیدن یک جمله عاشقانه تو

تو از سرزمین یخها

من از قبیله ساده خورشید

تو تمام زیبایی دریای شمال

من همان صخره غمگین دریای جنوب

تو خنجری بسته به پهلو

من تا آخرین نفس زخمی آن خنجر

تو فانوس دریایی ... من قایق شکسته سرگردان

تو آخرین شمع ... من عاشق ترین پروانه

تو همیشه بدرود ... و من همیشه درود

تو و من همیشه بی هم ... همیشه باهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1390ساعت 14:27 توسط ساده |